تبليغاتX
lovestory

 

وظیفه و تکلیف

روزی ملانصرالدین بدون دعوت رفت به مجلس جشنی. 
یکی گفت: "جناب ملا! شما که دعوت نداشتی چرا آمدی؟" 
ملانصرالدین جواب داد: "اگر صاحب خانه تکلیف خودش را نمی‌داند. من وظیفه‌ی خودم را می‌دانم و هیچ‌وقت از آن غافل نمی‌شوم."
 


شیرینی

روزی ملا از شهری می گذشت، ناگهان چشمش به دکان شیرینی فروشی افتاد به یکباره به سراغ شیرینی ها رفت و شروع به خوردن کرد. 
شیرینی فروش شروع کرد به زدن او، ملا همانطوریکه می خورد با صدای بلند می خندید و می گفت: عجب شهر خوبی است و چه مردمان خوبی دارد که با زور و کتک رهگذران را وادار به شیرینی خوردن می کنند!
 


خر نخریدم انشاءالله

ملانصرالدین روزی به بازار رفت تا دراز گوشی بخرد. 
مردی پیش آمد و پرسید: کجا می روی؟ گفت:به بازار تا درازگوشی بخرم. 
مرد گفت: انشاءالله بگوی. 
گفت: اینجا چه لازم که این سخن بگویم؟ درازکوش در بازار است و پول در جیبم. چون به بازار رسید پولش را بدزدیدند. 
چون باز می گشت، همان مرد به استقبالش آمد و گفت: از کجا می آیی؟ 
گفت: از بازار می آیم انشاءالله، پولم را زدند انشاءالله، خر نخریدم انشاءالله و دست از پا درازتر بازگشتم انشاءالله!
 


نردبان

روزی ملا در باغی بر روی نردبانی رفته بود و داشت میوه می خورد صاحب باغ او را دید و با عصبانیت پرسید: ای مرد بالای نردبان چکار می کنی؟ 
ملا گفت نردبان می فروشم! 
باغبان گفت: در باغ من نردبان می فروشی؟ 
ملا گفت: نردبان مال خودم هست هر جا که دلم بخواهد آنرا می فروشم

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم شهریور 1389ساعت 14:41  توسط reza dehghani | 

 

در زمان های قدیم هنگامیکه هندو ها با کشور های عربی مراوده تجاری داشتند
برای نوشیدن چای به همراه خود پیاله هایی را به این کشور ها خصوصا عراق
و شام قدیم آوردند که در آن کشور ها به بیاله معروف شد.پس از آن اروپاییانی که
برای تجارت به کشورهای عربی سفر میکردند چون در کشورشان از فنجان برای
نوشیدن چای یا قهوه استفاده میکردند هنگام بازگشت به کشورشان این پیاله ها را
به عنوان یادگاری میبردند و آن را
East Tea Can مینامیدند یعنی یک ظرف چای شرقی
به تدریج این کلمه به کشور های شرقی بازگشت و در آنجا متداول شد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم شهریور 1389ساعت 14:36  توسط reza dehghani | 

مي رسد روزي که بي من روزها را سر کني... مي رسد روزي که

مرگ عشق را باور کني...

مي رسد روزي که تنها در کنار عکس من.... قصهء عشق کهنه ام را مو

به مو از بر کني....

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 21:12  توسط reza dehghani | 
قلب من کوچک بود...عشق تو ليک بزرگ..من ز اندازه قلبم بيرون...عاشقت بودم و از عشق تو سرشار ولي...ساليان بسيار ...مانده ام عاشق تو...تا که اندازه اين عشق ترا...در دلم جاي دهم...و هنوزم باميد...عاشقت خواهم بود...گرچه تو رفتي و دل تنها شد...گرچه اين عشق بدون تو غمي بر ما شد
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 21:10  توسط reza dehghani | 

 

شاید برای خانمهایی که تازه به خانه بخت رفته اند این اتفاق افتاده باشد: و آن شور شدن یا خوش نمک شدن غذایی است که برای میهمانی تدارک دیده اند.


در اینجا تفاوت میان مردهای رمانتیک و سایر آقایان مشخص میشود. یک مرد رمانتیک به جای عذر خواهی از میهمانان و چشم غره رفتن به همسرش و .... ، کمی نمک روی غذایش می ریزد و به خاطر دست پخت همسرش از او تشکر میکند!!!


به این ترتیب اکثر میهمان ها فکر می کنند که میزان نمک غذا به خاطر سلیقه مرد خانه بوده است نه چیز دیگری! و از طرف دیگر همسرتان که از ماجرا باخبر است از صمیم قلب شما را تحسین خواهد کرد چرا که مثل همیشه به او عزت نفس بیشتری هدیه داده اید و مهم تر از آن این که تقریبا از یک آبروریزی بزرگ جلوگیری کرده اید.


در خاتمه به آقایانی که ترجیح میدهند که به غذای شور همسرشان لب نزنند این نکته را یاد آور میشوم که:


بزرگ ترین و بی نقص ترین میهمانی ها، به پایان میرسد و بهترین میهمان ها هم منزل شما را ترک خواهند کرد و فقط شما میمانید و همسرتان ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 10:14  توسط reza dehghani | 
يک شب که من و دوست‌دخترم توی رختخواب مشغول ناز و نوازش بودیم. در حالی که احتمال وقوع حوادثی هر لحظه بیشتر وبیشتر می‌شد یک دفعه خانم برگشت و به من گفت: من حوصله‌اش رو ندارم فقط می‌خوام که بغلم کنی !!
-
چی؟ یعنی چه؟
و اون جوابی رو که هر مردی رو به در و دیوار می‌کوبونه بهم داد:
-
تو اصلاً به احساسات من به عنوان یک زن توجه نداری و فقط به فکر رابطه‌ی فیزیکی ماهستی!
و بعد در پاسخ به چشم‌های من که از حدقه داشت در می‌اومد اضافه کرد:
-
تو چرا نمی‌تونی من روبخاطر خودم دوست داشته باشی نه برای چیزی که توی رختواب بین من و تو اتفاق می‌افته؟!!
خوب واضح و مبرهن بود که اونشب دیگه هیچ حادثه‌ای رخ نمی‌ده. برای همین من هم با افسردگی خوابیدم !!
فردای اون شب ترجیح دادم که مرخصی بگیرم و یک کمی وقتم رو باهاش بگذرونم. با هم رفتیم بیرون و توی یک رستوران شیک ناهار خوردیم. بعدش رفتیم توی یک بوتیک بزرگ و مشغول خرید شدیم...
چندین دست لباس گرون قیمت روامتحان کرد و چون نمی‌تونست تصمیم بگیره من بهش گفتم که بهتره همه رو برداره. بعدش برای اینکه Set تکمیل بشه توی قسمت کفش‌ها برای هر دست لباس یک جفت هم کفش انتخاب کردیم. در نهایت هم توی قسمت جواهرات یک جفت گوشواره‌ ی الماس.
حضورتون عرض کنم که ازخوشحالی داشت ذوق مرگ می‌شد. حتی فکر کنم سعی کرد من را امتحان کنه چون ازم خواست براش یک مچ‌بند تنیس بخرم، با وجود اینکه حتی یک بار هم راکت تنیس رو دستش نگرفته‌بود. نمی‌تونست باور کنه وقتی در جواب درخواستش گفتم: برش دار عزیزم.
در اوج لذت از تمام این خرید‌ها دست آخر برگشت و بهم گفت: عزیزم فکر کنم همین‌ها خوبه. بیا بریم حساب کنیم !
در همین لحظه بود که گفتم: نه عزیزم من حالشو ندارم !
با چشمای بیرون زده و فک افتاده گفت: چی؟
با خونسردی گفتم: عزیزم من می‌خوام که تو فقط کمی این چیزا رو بغل کنی. تو به وضعیت اقتصادی من به عنوان یک مرد هیچ توجهی نداری و فقط همین که من برات چیزی بخرم برات مهمه.
و موقعی که توی چشماش می‌خوندم که همین الاناست که بیاد و منو بکشه اضافه کردم: چرا نمی‌تونی منو بخاطرخودم دوست داشته‌باشی نه بخاطر چیزایی که برات می‌خرم؟
خوب امشب هم توی اتاق‌خواب هیچ اتفاقی نمی‌افته فقط دلم خنک شده که فهمیده هرچی عوض داره گله نداره

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 10:13  توسط reza dehghani | 

 

روزی دختر کوچولویی از مادرش پرسید:’مامان؟ نژاد انسان ها از کجا آمده اند؟

مادر جواب داد: ‘خداوند آدم و حوا را خلق کرد. اون ها بچه دار شدند و این جوری نژاد انسان ها به وجود اومد.’

دو روز بعد دخترک همین سوال رو از پدرش پرسید.

پدرش پاسخ داد: ‘خیلی سال پیش میمون ها تکامل یافتند و نژاد انسان ها پدید اومد.’

دختر کوچولو که گیج شده بود نزد مادرش رفت و گفت: ‘مامان؟ تو گفتی خدا انسان ها رو آفرید

ولی بابا میگه انسان ها تکامل یافته میمون ها هستند…من که نمی فهمم!’

مادرش گفت: ‘عزیز دلم خیلی ساده است.

من بهت در مورد خانواده خودم گفتم و بابات در مورد خانواده خودش

======================================

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 10:13  توسط reza dehghani | 

Axhaye Havaei E Besiar Jaleb o Ziba


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 13:26  توسط reza dehghani | 
زندگی آیینه ی اعمال و کارهای توست
اگر عشق بیشتری می خواهی عشق بیشتری ببخش
اگر مهربانی بیشتری می خواهی همواره بیشتر مهربان باش
اگر می خواهی مردم نسبت به تو صبور و مؤدب باشند صبوری و رعایت ادب را مقدم بدار
این قانون طبیعت است و در هر لحظه از زندگی ما اعمال می شود
زندگی، هر آن چه را که هدیه كنی به تو بر می گرداند
زندگی خوب تو حاصل یک تصادف نیست
بلکه آیینه ای است از كارهای تحسین برانگیز و زیبای خودت
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 13:6  توسط reza dehghani | 
ارزویم اینست

نتراوداشک درچشم توهرگزمگرازشوق زیاد.....نرودلبخند

ازعمق نگاهت هرگز....

وبه اندازه هرروزتو عاشق باشی ...عاشق انکه تورامی خواهد....

وبه لبخند توازخویش رها می گردد وتو را دوست بدارد به

همان اندازه

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 13:12  توسط reza dehghani | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
ای عشق همه بهانه از توست.
فکر می کنم ما انسانها در هر شرایط و جایگاهی که باشیم نیازمند یه خلوت هستیم که بتونیم یکمی هم به خودمون فکر کنیم.با کسی صحبت کنیم و بدون اینکه خجالت بکشیم حرف دلمونو بزنیم.این وبلاگ با همین هدف راه اندازی شده و منتظر پیامها-درد دلها- شعرها و هر صحبتی هست.منتظرتون هستم
رضا

پیوندهای روزانه
سایت مربوط به رضایا
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
شهریور 1389
مرداد 1388
اسفند 1387
دی 1387
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

Erorr in Your Internet Explorer !!!

Music Weblog